تبلیغات
دفتـــــر عمـــر

دفتـــــر عمـــر
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
  

دست در دامن الفاظ به انتظار باران نشسته‌ام تا به قطره قطره‌هایش درود بر خاندان نبوتت را آزین ببندم و نثار زمین كنم و من، در وادی زمین سیر می‌كنم پهنة هبوط آدمیان و اینك وجودم را در گسترة آسمانت پهن كرده‌ام و می‌خوانمت...
مرا بشنو، بپذیر، رهایم نكن كه كوله‌بارم را در زمین جا گذاشته‌ام و خود آمده‌ام؛ من از دنیایم گریخته‌ام و تو می‌شناسی تمام صحنه‌های وجودم را، می‌دانی ناگفته‌هایم را، قلم قدرت تو بر بند بند وجودم حاكم است و من محكوم تقدیرت: «ما مِنْ دَابّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها...».[1]
مرا با بندگانت كاری نیست، هرچه هست به‌دست توست. از خشم و غضبت، به كه جز خودت پناه برم. اگر شایستة نگاهت نیستم، اما انّی احبّك...؛ بر من ببخش نابخشودنی‌ها را.
هرچه گویم از محبتت كم است، مگر نه این است كه با یك اشاره محبتت، بهشت را فرش آدم گ‍ل‌زاده كردی و فرشیان را مسجود عرشیان! حال با همة هستی‌ام ذره‌ای شدم و سر به آستانت فرود آورده‌ام و تو را خوب می‌شناسم، ای كریم مَعفوّ... أن عفوتَ فمن أولی منك بذلك...
بر حیات آدمیزاد حك كردی «كل نفس ذائقه الموت»[2] و من همیشه گریزان این حادثه بوده‌ام. روزی بر شناسنامه وجودم می‌نویسند: (إنّا لله و إنّا إلیه راجعون)[3]؛ و چه سخت است بر من كه با اعمالم فاصله‌ها را سرشتَم. إلهی بك علیك... مرا بیامرز و سایه نیكی‌ات را تا همیشه بر وجودم مستدام بدار.
بندگانت من بد را نیك می‌خوانند. آری... «كم من ثناءٍ جمیلٍ لستُ أهلاً له نشرته»[4] و امان از روزی‌كه سرائر آشكار می‌شود، چگونه رخ به رخ خلیفة الله چهره بگشایم و بگوم: أنّا شیعتك...
مرا بپوشان كه سرتا پایم خراب‌آباد است.
ای منتهای رحمت! آنقدر جود و عفوت را نشانم دادی كه حالا من نیست شده، جرئت یافته و در مقابل تو، هستی بی‌نهایت، ایستاده‌ام. قبول! أنّا الحقیر المسكین المستكین[5]... ولك الحمد ابداً ابداً دائماً سرمداً، اما بحق خوبانت عذرم را بپذیر، من مطعم را طعم ناامیدی نچشان.
همة تپش‌های عالم گواهند كه تو مرا اشرف مخلوقات خواسته‌ای و رسواییم را روا نمی‌دانی، پس چگونه می‌خواهی مرا به جرمم بگیری؟ من تو را به عفو و آمرزشت می‌شناسم.
اگر هزاران آتش دوزخ بر من زبانه كشند، هزاران هزار بار می‌گویم إنّی أُحبّك...
نیك می‌دانم عصارة عمرم غفلت و مستی است، امّا «أنّا عبدك الضعیف الذلیل»...[6] نجاتم بده.
یادت كه جلوه‌گر می‌شود، حسرت‌هایم اوج می‌گیرد.
من به دنبال چه بودم؟ این دنیای كاغذی..
وای بر من چگونه قلبم را فروختم؟ چگونه دریا را فدای قطره‌ای كردم؟
من از نگاه خورشید غافل شدم و دل به هزاران شمع خاموش سپردم.
آنقدر عاجز شده‌ام كه نَفَس برگشت ندارم. با محبتت مرا بیدار كن تا دوباره زنده شوم، پر بگشایم و اوج بگیرم.
می‌خواهم برای تو باشم، آنقدر غرق در نگاهت كه آسمان، عرش دوباره‌ام شود و قطره‌های باران دانه‌های تسبیح شكرگزاریم؛ چرا كه سایة كرمت را برایم می‌گشایی و لباس طهارت بر تنم می‌كنی.
حال زارم را ببین، قبلة قلبم برای تو نیست، لذت یادت را از یاد برده‌ام، ای كاش ذره‌ای عشقت را می‌چشیدم و بر واپسین‌هایم سیلی می‌زدم.
خوب می‌دانم كه در بارگاه اجابت تو هزاران هزار عاشق حیرانند و چه حاجت به من شوریده دل؛ اما ای لطف بی‌نهایت! اشك عاشقانت را واسطه نگاهم قرار می‌دهم تا به من بنگری، چون بنده‌ای كه فراخوانت را اجابت كرد و ندایت را لبیك گفت و كمر به طاعتت بست.
ای مهربانی كه بارها و بارها عشقت را به من نشان داده‌ای، ای عاشقی كه هیچ‌گاه غافل نمی‌شوی؛ مرا ببخش كه بودم، اما نبودم و تو چه زیبا بودی، همیشه نزدیك‌ترین و رهایم نكردی.
بارها و بارها با قلبی غافل دست نیاز به سویت آوردم و تو خواسته‌ها و نخواسته‌هایم را اجابت كردی و هیچ‌گاه امیدم به احسانت را ناامید نكردی.
حال من آمده‌ام با پنجره‌ای تاریك، اما می‌خواهم دوباره جوانه بزنم و سر از خاك بردارم.
می‌دانم كه یاریت را بدرقة قدم‌هایم می‌كنی
تو، خدای من هستی و شائق‌ترین به پروانه‌ شدنم.
دنیایم را ببین، دلی دوباره می‌خواهم كه مشتاق مقام قرب تو باشد.
زبان صدقم را به سوی خودت گویا كن و نگاهم را اوج بده كه فراتر از آسمان‌ها را درنوردد و فقط تو را بخواهد.
بارها و بارها به سوی خلقت دویدم، دنیایشان را بوسیدم تا وجودم را متجلی كنم، اما ای كاش می‌دانستم آن‌كه با تو پیوند خورد، همیشه معلوم‌ترین است.
بر خود خرده می‌گیرم چرا تا كنون تكیه بر تن سست خاكیان دادم.
می‌خواهم پناهم باشی تا خوارپناه بندگانت نشوم.
بر خود می‌ترسم. بارها و بارها آمدم، اما شیطان مرا ربود.
این بار با محبت مولایم نگاهم كن تا بندة دیگری نشوم، همان مولایی كه بارها و بارها به من گفت روشنی در صراط توست و آرامش در پناهت.
و من اینك تمام آغوش‌ها را خط زده‌ام و به تو پناه آورده‌ام، اما از خود خسته‌ام و ناامید.
جنت‌ تو را به گوشه چشمی از دنیا فروختم، اما اكنون همة امیدم به رحمت بی‌انتهای توست.
می‌خواهم ریشه بدوانم و در میان خوبانت سر از خاك بردارم.
سینه‌ام تنگ است، دنیا را نمی‌خواهم، مدت‌هاست كه سنگینی‌اش نفسایم را به شماره انداخته است.
عاشقم كن، محبتت ملكم را به ملكوت می‌كشاند.
می‌خواهم فراموش كنند. یاد آدمیان باشم و فقط یاد تو را یاد كنم.
به حق خوبانت ما را نیز به ملك سلیمان مطیعانت برسان و خوشنودی‌ات را ملكة وجودمان كن.
صدایم در گلو می‌شكند. می‌ترسم گناهانم نگاهت را پس زند. به امید نگاه تو محبت سرد آدمیان را گرم چشیده‌ام. بند بند وجودم در اسارت تعلقات است... هب لی كمال الانقطاع الیك...
به قامت‌های آرمیده در خاك كه می‌نگرم، بغض پنهانی، گلویم را می‌فشارد. چگونه به دیدارت بیایم در حالی كه هنوز در بی‌خردی خویش سرگردانم، نعمت‌های بی‌دریغت غفلتم را می‌زداید و وسعت مهربانی‌ات حسن ظنم را تا قاف یقین می‌پروراند.
پروانه شدن آمال من است؛ قالبم را تهی از دنیا كن و مرا لبریز از ذكر و سپاسگزاری‌ات قرار ده.
آن‌چنان وجودم را به تصویر بكش كه فرمانبریت، ربنای وجودم باشد، یا ذالجلال والإكرام... فَاصْفَحْ عَنّی بحُسنِ توكُّلی علیك... و صلّی الله علی محمدٍ رسوله و آله الطّاهرین و سَلَّمَ تسلیماً كثیرا.

پی‌نوشت:
[1]. هود (11) : 56.
[2]. بقره (2) : 156.
[3]. آل عمران (3): 185.
[4]. دعای كمیل
[5]. همان.
[6]. همان.

ریحانه حمیدی
برداشتی آزاد از مناجات شعبانیه
منبع: نامه جامعه




طبقه بندی: معبــــود من، 
[ دوشنبه 18 اسفند 1393 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ محمد شریعتی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


دفتـــر عمــــر!!!
عجیب است كه پس از گذشت یك دقیقه به پزشكی اعتماد می‌كنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به كلاه‌برداری!
بعد از چند روز به دوستی!
بعد از چند ماه به همكاری!
بعد از چند سال به همسایه‌ای...!
اما بعد از یك عمر زندگی به خدا اعتماد نمی‌كنیم! دیگر وقت آن رسیده كه اعتمادی فراتر آنچه ‌باید، به او ببخشیم؛
او كه یگانه است و شایسته...
او كه چگونه زیستن را به آموخته...
یادمان باشد! درصد كمی از انسان‌ها نود سال زندگی می‌كنند
بقیه یك سال را نود بار تكرار می‌كنند...
نصف اشتباهاتمان در زندگی ناشی از این است كه
وقتی باید فكر كنیم، احساس می‌كنیم
و وقتی كه باید احساس كنیم، فكر می‌كنیم.
سر آخر، چیزی كه به حساب می‌آید، تعداد سال‌های زندگی شما نیست،
بلكه زندگی‌ای است كه در آن سال‌ها كرده‌اید.
همیشه در زندگی‌ات جوری زندگی كن كه
«ای كاش»
تكیه كلام پیری‌ات نشود
این دفتر هدیه ای است برای شما
که زندگی زیبایی داشته باشید
یادتان باشد:
زندگی شگفت‌انگیز است؛ فقط اگر بدانید كه چه‌طور زندگی كنید!
وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود؛
وقتی نمی‌توانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شكند؛
وقتی احساس‌ می‌كنیم
بدبختی‌ها بیشتر از سهممان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ می‌كشد
و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد؛
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ می‌شود
و تحملمان‌ هیچ ...
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو،
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ می‌كنی.
خداوندا !
تنها تو را صدا می‌كنیم
و فقط تو را می‌خوانیم...


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب